تبليغاتX
دفترچه خاطرات

دفترچه خاطرات

اولین روز که چشمامو وا کردم دیدم یکی کنارم نشسته
داشت به چشمام نگاه میکرد بهش گفتم تو کی هستی؟
گفت: من پیشت میمونم ولی بهت نمیگم کی هستم
گفتم : تا همیشه پیشم میمونی
گفت : آره
گفتم : باهام بازی میکنی؟
گفت : نه
گفتم : واسه چی؟
گفت : من فقط پیشت میمونم ولی کاری واست نمیکنم
من هم گریه کردم اومد اشکامو پاک کرد
گفت : هنوز گریه نکن
گفتم : واسه چی؟
گفت : هنوز وقتش نرسیده
من هم بیشتر گریه کردم
مامانم اومد منو بغل کرد
اون گفت : میدوی این کیه ؟
گفتم : نه
گفت : این مادرته
گفتم : مادر چیه؟
گفت : مادر دلسوز ترین فرد دنیاست خیلی هم دوست داشتنیه
گفتم : باهام بازی میکنه؟
گفت : آره
گفتم : من مادر رو بیشتر دوست دارم تا تو
گفت : ولی...
گفتم : ولی چی؟
گفت : اون تو رو تنها میزاره
گفتم : نه اون منو دوس داره تنهام نمیزاره
گفت : تنهات میزاره
منم دوباره گریه کردم دیدم یکی اومد دست رو سرم کشید
اون گفت : این رو میشناسی؟
گفتم : نه
گفت : این پدرته
گفتم : پدر
گفت : آره
گفتم : این کیه ؟
گفت : این مهربان ترین فرد دنیاست خیلی هم دوستت داره
گفتم : باهام بازی میکنه؟
گفت : اره ولی آخر تنهات میزاره
گفتم : تو دروغ میگی اون منو دوست داره
دیدم یکی اومد بالای سرم دستامو گرفت و یه بوس به دستام داد
گفت : میدونی این کیه؟
گفتم : نه
گفت : این خواهرته
گفتم : خواهر
گفت : آره خواهر ، هم راز ، هم درد ، هم بازی
گفتم : این پیشم میمونه
گفت : نه این هم تنهات میزاره
گفتم : آخه چرا ؟اون که منو دوست داره
گفت : همه دوستت دارن اما فقط من پیشت میمونم و تنهات نمی زارم
گفتم : نه
وبعد دیدم یکی اومد بغلم کرد و باهام بازی کرد
گفت : میدونی این کیه ؟
گفتم : این همونیه که منو تنها نمی زاره
گفت :نه اون هم تو رو تنها میزاره
گفتم : نه نه نه
گفت : اون برادرته دوست داره هر چی میخوای واست میاره ولی بهش دل نبند
گفتم : چرا؟
گفت : تنهات میزاره
بعد روزها گذشت سال ها گذشت تا من بزرگ شدم و با آدم های دیگری آشنا شدم
ولی اون همش می گفت اونها تو رو تنها میزارن
تا روزی که....
داشتم قدم میزدم دیدم یکی داره نگام میکنه اول بهش توجه نکردم و رفتم
روز بعد وقتی از اونجا گذشتم دیدم دوباره اونجا ایستاده و به من خیره شده من هم اهمیتی بهش ندادم و سریع از اونجا گذشتم
روزها گذشت و اون همین جور به من خیره میشد
وقتی اون رو میدیدم داشت بهم لبخند میزد همیشه یک شاخه گل سرخ توی دستاش بود یک روز که داشتم از اونجا گذر میکردم دیدم یکی اومد جلوم ایستاد و شاخه گلی به طرف من گرفت وقت نگاش کردم دیدم خودشه همونی که همیشه منتظرم بود به چشماش نگاه کردم خودشو اورد جلو تر بهم گفت دوستت دارم ....
دیدم یکی بهم گفت : تنهات میزاره
آره خودش بود اونی که همیشه باهام بود و می گفت تنهام نمیزاره
گفتم : اون که دوستم داره
گفت : این دلیل موندن نیست
من هم اون گل رو از اون گرفتم
هر روز منتظر من به درختی تکیه میکرد با یک گل سرخ
کم کم معنی عشق رو فهمیدم آره اون عاشق من شده بود
اما من از جدایی میترسیدم خیلی....
روزی رسید که دیدم کنار درخت کسی نیست دیدم یک نامه با یک گل سرخ کنار درخت بود
وقتی نامه را باز کردم نوشته بود تو تنهاترینی
به خیابون نگاهی کردم دیدم خودش بود اما دستاش توی دستای یکی دیگه....
توی همون لحظه دیدم یک دست روی شونه هام گذاشت
گفت : دیدی گفتم باتو نمیمونه
من هم بغض گلوم رو گرفته بود به آرامی گریه کردم
گفتم : تو که تنهام نگذاشتی
گفت : آره من تنها کسی هستم که کسی رو تنها نمیزارم
گفتم : تو کی هستی؟
گفت : غم
گفتم : غم
گفت : آره اونی که با همه میمونه هیچ کسی رو توی تنهایی تنها نمیزاره
اشکامو پاک کردم و رفتم جایی که دیگه کسی منو پیدا نکنه
اما تنها کسی که منو تنها نگذاشت غم بود .....

نوشته شده توسط سیروس در 88/06/06 ساعت 15:55 | لینک ثابت |

وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم .

وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم .

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم .

وقتی او تمام کرد من شروع کردم .

وقتی او تمام شد من آغاز شدم .

و چه سخت است .

تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی کردن است ،

مثل تنها مردن !

نوشته شده توسط سیروس در 88/03/31 ساعت 15:27 | لینک ثابت |

وقتی نمیتونی فریاد بزنی ناله نکن    خاموش باش

قرنها نالیدن به کجا انجامید

تو محکومی به زندگی کردن

تا شاهد مرگ آرزوهای خود باشی!

نوشته شده توسط سیروس در 88/03/15 ساعت 1:42 | لینک ثابت |

در نهان به آنانی دل میبندیم که دوستمان ندارند و در آشکارا از آنانی که دوستمان دارند غافلیم.شاید این است دلیل تنهاییمان...(دکتر شریعتی)

نوشته شده توسط سیروس در 88/03/15 ساعت 1:41 | لینک ثابت |

 

در سرتاسر زندگیم حتی در اوج بحران روح جوانم،

کتاب را ازمعشوق

وعظمت را ازسعادت

ورنج را ازلذت وعصیان را از آرامش

وآسودگی وتلخی را از شیرینی

 خوب بودن را از زیبا بودن

ومعرفت را از عبادت

وزشتی که مرا بشناسد از زیبایی که مراد دیوانه وار دوست بدارد،...

وخیلی چیزها را ازخیلی چیزها ارجمند تر وبرترو راضی کننده تر می یافته ام ومی یابم.

نوشته شده توسط سیروس در 88/03/15 ساعت 1:41 | لینک ثابت |

رسم زندگی این است
یک روز کسی را دوست داری
و روز بعد تنهائی
به همین سادگی او رفته است
و همه چیز تمام شده است
مثل یک میهمانی که به آخر می رسد
و تو به حال خود رها می شوی
چرا غمگینی؟
این رسم زندگیست
تو نمی توانی آن را تغییر دهی
پس تنها آواز بخوان
این تنها کاریست که از دستت بر می آید
دکتر علی شریعتی

نوشته شده توسط سیروس در 88/03/15 ساعت 1:38 | لینک ثابت |

پسرک بي آنکه بداند چرا سنگ در تير کمان کوچکش گذاشت و بي آنکه بداند چرا گنجشک کوچکي نشانه رفت پرنده افتاد و بال هايش شکست و تنش خوني شد پرنده مي دانست که خواهد مرد اما پيش از مردنش مروت کرد و رازي را به پسرک گفت تا ديگر هرگز هيچ چيزي را نيازارد پسرک پرنده را در دست هايش گرفته بود تا شکار خود را تماشا کند اما پرنده شکار نبود پرنده پيام بود پس چشم در چشم پسرک دوخت و گفت کاش ميدانستي که زنجير بلندي است زندگي  که يک حلقه اش درخت است و يک حلقه اش پرنده يک حلقه اش انسان و يک حلقه سنگ ريزه حلقه اي ماه و حلقه اي خورشيد
و هر حلقه در دل حلقه اي ديگر است و هر حلقه ي پاره اي از زنجير و کيست که در اين حلقه نباشد و چيست که در اين زنجير نگنجد و واي اگر شاخه اي را بشکني خورشيد خواهد گريست واي اگر سنگ ريزه اي را نديده بگيري ماه تب خواهد کرد واي اگر پرنده اي را بيازاري انساني خواهد مرد زيرا هر حلقه را که بشکني زنجير را گسستهاي و تو امروز زنجير خداوند را پاره کردي پرنده اين را گفت و جان داد
و پسرک آن قدر گريست تا عارف شد

نوشته شده توسط سیروس در 88/02/12 ساعت 1:56 | لینک ثابت |

قطره دلش دريا مي خواست خيلي وقت بود که به خدا گفته بود هر بار خدا مي گفت از قطره تا دريا راهي ست طولاني راهي از رنج و عشق و صبوري هر قطره را لياقت دريا نيست قطره عبور کرد وگذشت قطره پشت سر گذاشت قطره ايستاد و منجمد شد قطره روان شد و راه افتاد قطره از دست داد و به آسمان رفت وهر بار چيزي از رنج وعشق و صبوري آموخت تا روزي که خدا گفت:امروز روز توست روز دريا شدن خدا قطره را به دريا رساند قطره طعم دريا را چشيد طعم دريا شدن اما ....روزي قطره به خدا گفت:از دريا بزرگتر هم هست؟ خدا گفت :هست .قطره گفت : پس من آن را مي خواهم بزرگترين را بي نهايت ترين را
خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت : اين جا بي نهايت است
آدم عاشق بود دنبال کلمه اي مي گشت تا عشق را توي آن بريزد اما هيچ کلمه اي توان سنگيني عشق را نداشت آدم همه ي عشقش را توي يک قطره ريخت قطره از قلب عاشق عبور کرد و وقتي که قطره از چشم عاشق چکيد خدا گفت:حالا تو بي نهايتي زيرا که عکس مندر اشک عاشق اســــــــــــــــــت

نوشته شده توسط سیروس در 88/02/12 ساعت 1:56 | لینک ثابت |

من نمی توانم ادعا كنم همواره به یاد كسی هستم كه دوستش دارم اما می توانم ادعا كنم در لحظاتی كه به یادش نیستم نیز دوستش دارم

نوشته شده توسط سیروس در 88/01/18 ساعت 3:12 | لینک ثابت |

خواستم خودمو گول بزنم ؛ همه ی خاطراتم رو انداختم یه گوشه ای و گفتم : فراموش یه چیزی ته قلبم خندید و گفت : یادمه

نوشته شده توسط سیروس در 88/01/18 ساعت 3:12 | لینک ثابت |

براش بنویس دوستت دارم آخه میدونی.آدما گاهی اوقات خیلی زود حرفها شونو از یاد میبرن ولی یه نوشته ، به این سادگیها پاک شدنی نیست.اگرچه پاره کردن یک کاغذ از شکستن یک قلب هم ساده تره...ولی بنویس...

نوشته شده توسط سیروس در 88/01/18 ساعت 3:11 | لینک ثابت |

پوتزو: یادم نمی آید که دیروز کسی را ملاقات کرده باشم.
اما فردا هم یادم نخواهد آمد که امروز کسی را ملاقات کرده ام...

نوشته شده توسط سیروس در 88/01/14 ساعت 2:41 | لینک ثابت |

آن چه بوده است همان است که خواهد بود و آن چه شده است همان است که خواهد شد. و زیر آفتاب هیچ چیز تازه نیست.آیا چیزی هست که درباره اش گفته شود ببین این تازه است؟

نوشته شده توسط سیروس در 88/01/14 ساعت 2:40 | لینک ثابت |

الو ... الو ... سلام
کسی اونجا نیست ؟؟؟
مگه اونجا خونه ی خدا نیست ؟
پس چرا کسی جواب نمیده ؟
یهو یه صدای مهربون بگوش كودك نواخته شد! مثل صدای یه فرشته ...
- بله با کی کار داری کوچولو ؟
خدا هست ؟ باهاش قرار داشتم، قول داده امشب جوابمو بده
- بگو من میشنوم
کودک متعجب پرسید : مگه تو خدایی ؟ من با خود خدا کار دارم ...
- هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم
صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره ؟؟؟
- فرشته ساکت بود. بعد از مکثی نه چندان طولانی گفت نه خدا خیلی دوستت داره. مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش غلطید و با همان بغض گفت : اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما ...
بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت شكسته شد :
ندایی صدایش در گوش و جان كودك طنین انداز شد : بگو زیبا بگو. هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو ...
دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد و گفت : خدا جون خدای مهربون، خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا ... چرا ؟ ولی این مخالف با تقدیره. چرا دوست نداری بزرگ بشی؟
آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم، ده تا دوستت دارم. اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟ نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن. مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم. مگه ما با هم دوست نیستیم؟ پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد ؟!
خدا پس از تمام شدن گریه های کودک : آدم ، محبوب ترین مخلوق من ، چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه ، کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت. کاش همه مثل تو مرا برای خودم و نه برای خودخواهی شان میخواستند. دنیا خیلی برای تو کوچک است ... بیا تا برای همیشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ نشوی ...
و کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخندی شیرین بر لب داشت در آغوش خدا به خوابی عمیق و شگفت انگیز فرو رفته بود ...

نوشته شده توسط سیروس در 88/01/10 ساعت 18:30 | لینک ثابت |

ماه را هدف قرا ر بده تا اگر هم به خطا رفتی جایی میان ستارگان سردر آوری. حضور هیچ کس در زندگی ما اتفاقی نیست. سعی کن به کسی که تشنه ی عشق است دل نبندی ، سعی کن به کسی که لایق عشق است دل ببندی چون تشنه ی عشق روزی سیراب خواهد شد...!!! چقدر دیر میفهمیم زندگی همان روزهایی بود که زود سپری شدنشان را آرزو میکردیم. ... زندگی سرسره است... ... میکنی دل از خاک ...پله پله تا اوج ...میروی تا پرواز ...بعد از ان بالا ... میخوری سر ارام ... ذره ذره تا خاک ... زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست امتحان ریشه هاست؛ ریشه هم هرگز اسیر باد نیست. شعله یک شمع با افروختن شمع دیگری خاموش نمیشود. تصور کن اگر قرار بود هر کس به اندازه ی دانش خود حرف بزند چه سکوتی بر دنیا حاکم میشد ... زندگی مسابقه نیست، زندگی یک سفر است و تو آن مسافر باش که در هر گامش ترنم خوش لحظه‌ها جاریست. در عشق حقیقی، کوتاهترین فاصله بسیار طولانی است و از طولانی ترین فاصله ها می توان پل زد مقصد جایی در انتهای مسیر نیست " بلکه لذت بردن از قدمهایی است که بر میداریم ایستادگی كن تا روشن بمانی شمعهای افتاده خاموش میشوند...

نوشته شده توسط سیروس در 88/01/10 ساعت 18:15 | لینک ثابت |

امروز صبح که از خواب بیدار شدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که با من حرف بزنی،حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی. وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی:سلام؛اما تو خیلی مشغول بودی.یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی.خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی. تمام روز با صبوری منتظر بودم.با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی،سرت را به سوی من خم نکردی. تو به خانه رفتی وبه نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی.نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به اعضای خانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی…

اشکالی ندارد.احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم،بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر یک سر تکان دادن، دعا، فکر،یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد. خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی.

نوشته شده توسط سیروس در 87/12/23 ساعت 3:55 | لینک ثابت |

اگر در زندگی وضعیتی برایت پیش آید که قادر به اداره کردن آن نیستی، برای رفع کردن آن تلاش نکن.
 
آنرا در صندوق( برای خدا تا انجام دهد) بگذار . همه چیز انجام خواهد شد ولی در زمان مورد نظر من ، نه تو !
 
وقتی که مطلبی را در صندوق من گذاشتی ، همواره با اضطراب دنبال(پیگیری) نکن .
 
در عوض روی تمام چیزهای عالی و شگفت انگیزی که الان در زندگی ات وجود دارد تمرکز کن .
 
ناامید نشو ، توی دنیا مردمی هستند که رانندگی برای آنها یک امتیاز بزرگ است.
 
شاید یک روز بد در محل کارت داشته باشی : به مردی فکر کن که سالهاست بیکار است و شغلی ندارد.
 
ممکنه غصه زودگذر بودن تعطیلات آخر هفته را بخوری: به زنی فکر کن که با تنگدستی وحشتناکی روزی دوازده ساعت ، هفت روز هفته را کار میکند تا فقط شکم فرزندانش را سیر کند.
 
وقتی که روابط تو رو به تیرگی و بدی میگذارد و دچار یاس میشوی : به انسانی فکر کن که هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشیده..
 
وقتی ماشینت خراب میشود و تو مجبوری برای یافتن کمک مایلها پیاده بروی : به معلولی فکر کن که دوست دارد یکبار فرصت راه رفتن داشته باشد.
 
ممکنه احساس بیهودگی کنی و فکر کنی که اصلا برای چی زندگی میکنی و بپرسی هدف من چیه ؟
 
شکر گزار باش .
 
در اینجا کسانی هستند که عمرشان آنقدر کوتاه بوده که فرصت کافی برای زندگی کردن نداشتند.
 
وقتی متوجه موهات که تازه خاکستری شده در آینه میشی :
 
به بیمار سرطانی فکر کن که آرزو دارد کاش مویی داشت تا به آن رسیدگی کند....

نوشته شده توسط سیروس در 87/12/23 ساعت 3:53 | لینک ثابت |

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند.

لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.

در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد،

خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.

مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و

در همان نقطه مجدداً زمین خورد!

او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش

را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.

در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید.

مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))،

از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.

مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد

ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست

در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.

مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.

مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود.

مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.

مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد.

شیطان در ادامه توضیح می دهد:

((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.))

وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید،

خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم

و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید.

به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر

باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید.

بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.

نوشته شده توسط سیروس در 87/12/17 ساعت 22:47 | لینک ثابت |

معلم گفت: « بنویش سیاه! »
و پسرك ننوشت.
معلم گفت: « هر چه می دانی بنویس »
و پسرك گچ را در دست فشرد.
معلم گفت:
_ املائ آن را نمی دانی؟
و معلم عصبانی بود.
سیاه آسان بود
و پسرك چشمانش را به سطل قرمز رنگ كلاس دوخته بود.
معلم سر او داد كشید
و پسرك نگاهش را به دهان قرمز رنگ معلم دوخت
و باز جوابی نداد.
معلم به تخته كوبید
و پسرك نگاه خود را به سمت انگشتان مشت شده معلم چرخاند
و سكوت كرد.
معلم بار دیگر فریاد زد:
_ بنویس!
گفتم هر چه می دانی بنویس!
و پسرك شروع به نوشتن كرد:
_ كلاغها سیاهند ،
پیراهن مادرم همیشه سیاه است،
جلد دفترچه خاطراتم سیاه رنگ است.
كیف پدر سیاه بود،
قاب عكس پدر یك نوار سیاه دارد.
مادرم همیشه می گوید :
پدرت وقتی مرد موهایش هنوز سیاه بود.
چشمهای من سیاه است و شب سیاهتر.
یكی از ناخن های مادر بزرگ سیاه شده است
و قفل در خانمان سیاه است.
بعد اندكی ایستاد
رو به تخته سیاه و پشت به كلاس
و سكوت آنقدر سیاه بود كه پسرك
دوباره گچ را به دست گرفت و نوشت:
_ تخته مدرسه هم سیاه است
و خود نویس من با جوهر سیاه می نویسد.
گچ را كنار تخته سیاه گذاشت و بر گشت.
معلم هنوز سرگرم خواندن كلمات بود.
و پسرك نگاه خود را به بند كفشهای سیاه رنگ خود دوخته بود.
معلم گفت:
_ بنشین.
پسرك به سمت نیمكت خود رفت و آرام نشست
معلم كلمات درس جدید را روی تخته می نوشت
و تمام شاگردان با مداد سیاه
در دفتر چه مشقشان رو نویسی می كردند.
اما پسرك مداد قرمزی برداشت
و از آن روز مشق هایش را با مداد قرمز نوشت
معلم دیگر هیچگاه او را به نوشتن كلمه سیاه مجبور نكرد
و هرگز از مشق نوشتنش با مداد قرمزایراد نگرفت
و پسرك می دانست
كه قلب معلم هرگز سیاه نیست!

 

 

نوشته شده توسط سیروس در 87/12/17 ساعت 22:46 | لینک ثابت |

سلام سلامی به گذشته بی منت  سلامی به گذشته ای که چقدر زود گذشت 02.gif

خدایا چه میبینم کسی که روزی عاشقم بود مرا از خود میراند حتی دیدنم هم برایش مانند یک اجبار شده06.gif چرا 12.gifمگر من با او چه کردم به جز اینکه عاشقش بودم من فقط او را خواستم اما او ...

حالا حتی وقتی میگوید دوستم دارد در چشمهایش میبینم که دروغ میگوید02.gif او حتی مثل قدیم در چشمهایم زل نمیزند و اگر من این کار را میکنم مرا دیوانه غلمداد میکند خدایا سهم من از این همه عشق چه بود من جز شبهایی که با یاد او صبح کردم و تنها مرحم زخم دلم اشکهایم بود و در خلوت دلم فقط با تو درد دل کردم چیزی را به خاطر نمیآورم06.gif اما حالا میفهمم که چقدر به تو نزدیک تر شدم کسی که من او را عشق خود می نامیدم حتی از اشکهایم هم خبردار نشد و مرا درک نکرد اما حالا میفهمم که چقدر از تو دور بودم اما تو به من نزدیک 01.gifخدایا حالا میفهمم که به جز تو و امیدت در دل چیزی نخواهد ماند و فقط عشق تو هستی و بس تنهایم نگزار28.gif دوستت دارم خدای خوبم .

نوشته شده توسط سیروس در 87/12/14 ساعت 0:56 | لینک ثابت |

Copyright (C) 2008, http://1112p.blogfa.com. all right reserved
Design by BAHAR-20